![]() |
![]() |
|
| اقتدار دل شکسته به اندوهی است که سروده نمی شود |
|
نفرین ابد بر تو، که آن ساقی چشمت دردی کش خمخا نه ی تزویر و ریا بود پرورده مریم هم اگر چشم تو میدید عیسای دگر می شد و ، غافل ز خدا بود َ نفرین ابد بر تو ، که از پیکر عمرم نیمی که روان داشت ، جدا کردی و رفتی نفرین ابد بر تو، که این شمع سحر را در رهگذر باد، رها کردی و رفتی نفرین، بستایشگرت از روز ازل باد کاینگونه ترا غره بزیبایی خود کرد پوشیده ز خاک ، آینه ی حسن تو گردد کاینگونه تو را مست ، ز شیدایی خود کرد این بود وفاداری و ، این بود محبت؟ ای کاش ، نخستسن سخنت رنگ هوس داشت ای کاش ، که آن محفل دلساده فریبت بر سر در خود، مهر و نشانی ز قفس داشت دیوانه برو ، ورنه چنان سخت ببوسم لبهای تو می ریخته را ، کز سخن افتی دیوانه برو ، ورنه چنان سخت خروشم تا گریه کنان آئی و ، در پای من افتی دیوانه برو ، تا نزدم چنگ بگیسوت صورتگر تو ، زحمت بسیار کشیده تا نقش تو را با همه نیرنگ، بصد رنگ چون صورت بی روح ، بدیوار کشیده تنها بگذارم ، که در این سینه دل من یکچند ، لب از شکوه ی بیهوده ببندد بگذار ، که این شاعر دلخسته هم از رنج یک لحظه بیاساید و ، یک بار بخندد ساکت بنشین ، تا بگشایم گره از روی در چهره من ، خستگی از دور هویداست آسوده گذارم ، که در این موج سرشکم گیسوی بهم ریخته بر دوش تو ، پیداست من عاشق احساس پر از آتش خویشم خاکستر سردی چو تو ، با من ننشیند باید تو ز من دور شوی ، تا که جهانی این آتش پنهان شده را ، باز ببیند ((معین کرمانشاهی)) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 12:5 توسط ken |
|
|
گفت دیدی ؟چگونه آزردم دل زود آشنای ساده تو را؟ گفت دیدی؟ که عاقبت کشتم روح آزاد و اوفتاده تو! گفت دیدی ؟چگونه بشکستم اعتبار تو ز خود خواهی! گفت دیدی که سوختم آخر خرمن دوستی ز گمراهی گفت دیدی ، که دوستانه تو را با چه نیرنگ ، راندم از یاران! گفت دیدی؟که پاک فرسودم تن غم پرورت ، چو بیماران! گفت دیدی؟که از تو ببریدم عشق دیرین نازنین ترا! گفت دیدی؟با شک و خون شستم رنگ و بوی گل جبین ترا! گفت دیدی؟که جمله نیکی تو با دو رنگی ، ز یاد خود بردم! گفت دیدی؟که بعد از آنهمه صدق کز تو دیدم ، روانت آزردم! گفت دیدی؟که از سرت بیرون کردم اندیشه ی وفاداری! گفت دیدی؟ که در تو شد خاموش آتش مهربانی و یاری! گفت دیدی ؟ که در زمانه ما معنی دوستی دگرگون است! گفت دیدی ؟ هر که این سودا در سرش بود و هست ، مغبون است! گفت دیدی؟ که از حسادت و بغض دوستی را ندیده بگرفتم! گفت دیدی؟ که آنچه مدحم را گفته ای ناشنیده بگرفتم! گفتم آری ، یکایک اینها را دیدم و اعتنا نکردم من گله ی دوستانه ای هم ، هیچ از تو ای بی صفا ، نکردم من صبر کن ، تا که عکس کرده خویش اندر آیینه ی زمان بینی من نباشم اگر ، خدایی هست هر چه دیدم ؟ یکان یکان بینی |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 12:16 توسط ken |
|
|
دوست بی نام که نه اسم خودتو نوشتی نه آدرس وبلاگتو ممنونم که نظر دادی هر چند گفتی که وبلاگم مزخرفه. باز جای شکرش باقی هست که به خودت جرات دادی و از وبلاگم بد گفتی .ولی اینو بدون اگه نظر هم دادی پس معلومه وبلاگم اینقدر ارزش داره که که تو رو مجبور کرده نظر بدی حالا خوب یا بد .اینم به فال نیک میگیرم چون اولین نفری بودی که بد گفتی و امیدوارم آخرین نفر باشی که بد میگی با این حال منتظر انتقادهاتون هستم اگه وبلاگم بده پیشنهاد بده چطوری بهترش کنم.منتظر همه انتقاد و پیشنهادها هستم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 16:38 توسط ken |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام از این که به این وبلاگ سر زدین بهتون خوش آمد میگم و ممنونم.تو این وبلاگ میخوام فقط شعرهای کوتاه و مطالب ادبی بذارم فعلا تصمیمم همینه.خوشحال میشم اگه نظر،پیشنهاد یا انتقادی دارین بهم بگین ودر هر چه بهتر شدن این وبلاگ کمکم کنید.
نظر یادتون نره منتظرم (ken) |
|
RSS
|
Powered by دریافت كد