![]() |
![]() |
|
| اقتدار دل شکسته به اندوهی است که سروده نمی شود |
|
از شمع آموختم که : ایستاده بمیرم بیصدا بمیرم به پای دوست بمیرم اگه روزی نتونستی کسی رو ببخشی از بزرگی گناه اون نیست از کوچکی توست پایان هر رفتنی رسیدن نیست ولی برای رسیدن چاره ای جز رفتن نیست |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم مهر 1386ساعت 13:13 توسط ken |
|
|
این متنی که نوشتم چند سال پیش روی یه کارت دعوت دیدم برام جالب بود اونو جدا کردم و نگه داشتم.امیدوارم شما هم خوشتون بیاد. بازی در صحنه در حضور دیگران میگویم تو محبوب من نیستی و در ژرفای وجودم میدانم چه دروغی گفته ام. می گویم میان ما چیزی نبوده است تنها برای اینکه از دردسر به دور باشیم. شایعات عشق را ، با آن شیرینی ، تکذ یب میکنم و تاریخ زیبای خود را ویران میکنم ، احمقانه، اعلام بی گناهی میکنم، نیازم را میکشم، بدل به کاهنی می شوم، عطر خود را میکشم و از بهشت چشمان تو می گریزم. نقش دلقکی را بازی میکنم، عشق من و دراین بازی شکست می خورم و بازمی گردم، زیرا که شب نمی تواند، حتی اگر بخواهد، ستارگانش را نهان کند، و دریا نمیتواند حتی اگر بخواهد، کشتی هایش را |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 12:18 توسط ken |
|
|
زندگی شاید همین باشد یک فریب کوچک از دست گرامی تر عزیزانت ، من که باور کرده ام باید همین باشد.......... زندگی شاید همین باشد یک فریب ساده کوچک آن هم از دست عزیزی که برایت هیچ کس چون او گرامی نیست ............. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 0:23 توسط ken |
|
|
عزیزا کاسه چشمم سرایت میان هر دو چشمم جای پایت از آن ترسم که غافل پا نهی باز نشیند خار مژگانم به پایت الهی ز وقتی ما را آفریدی به جز گنه ز ما چیزی ندیدی خداوندا به حق هشت و چارت زما بگذر شتر دیدی ندیدی نذونم لخت و عریانم که کرده خودم جلاد و بی جانم که کرده بده خنجر تا سینه کنم چاک ببینی عشق تو با ما چه کرده فلک در قصد آزارم چرایی گلم گر نیستی خارم چرایی تو که با ری ز دوشم بر نداری میان بار سربارم چرایی دو زلفونت بود تار ربابم چه می خواهی از این حال خرابم تو که با ما سر یاری نداری چرا هر نیمه شو آیی به خوابم خداوندا به فریاد دلم رس کس بی کسان تویی و نمانده کس همه گویند طاهر کس ندارد خدا یاره منه چه حاجت کس |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 0:22 توسط ken |
|
|
پندی دهمت اگر به من دادی گوش از بهر دمی عمر ابد را مفروش دنیا همه ساعتی ، عمر تو دمی از بهر دمی ،عمر ابد را مفروش
مرا در اوج میخواهی ،تماشا کن تماشا کن دروغین بودم از دیروز مرا امروز تو حاشا کن در این دنیا که حتی ابر نمیگرید به حال ما همه از من گذر کردند تو هم بگذر از این تنها
ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تو را رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تو را ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تو را با اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 23:42 توسط ken |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام از این که به این وبلاگ سر زدین بهتون خوش آمد میگم و ممنونم.تو این وبلاگ میخوام فقط شعرهای کوتاه و مطالب ادبی بذارم فعلا تصمیمم همینه.خوشحال میشم اگه نظر،پیشنهاد یا انتقادی دارین بهم بگین ودر هر چه بهتر شدن این وبلاگ کمکم کنید.
نظر یادتون نره منتظرم (ken) |
|
RSS
|
Powered by دریافت كد